تبليغاتX
بر باد رفته
یادداشت های تنهایی

حیف

 داد گم می شود در صدای شیونم

ناگفته نماند گرامی ام!

 دغدغه چیزی عجیب نیست

 اینجا که پوستین از پوست پلک آدمیست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:53  توسط vafa | 

بی تو ابر اندوه

 هر زمان می دردم

 بی تو هیچم

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:29  توسط vafa | 
تو کجایی ؟

در گستره بی مرز این جهان تو کجایی؟

 من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام

کنار تو !

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 14:32  توسط vafa | 

کلافه ام کردی ... بگو دیگه بگو که می خوای با هم باشیم .. الو سلام .. سلام .. چه میکنی .. خوبم ... خوبی ... اه اه اه چرا نمیگه ...می خوام برم  یه جایی ..کجا ؟ هر جا ... با کی ... هیچ کی ... چرا نمیگه... باشه برو مواظب خودت باش ... خودم میدونم ... خدا حافظ ... گوشی رو گذاشتم ... دیوونه ... دیوونه ... دیوونه خر ... اینقدر کودنی که نمی فهمی ... این دیگه کیه  ... هیچی حالیش نیست ... بازم گوشی رو برداشتم ... الو سلام ... کجایی ... می خوام با بچه ها برم بیرون   ... تو که نمی تونی بیایی... نه نمیام ... حوصلشونو ندارم ... خدا حافظ ...  تلفن زنگ خورد ... خدای من  باور م نمیشه زنگ  زد... جانم ... میگم میایی پیشم ... چرا که نه ... ببین من نمی تونم واسه تو باشم ... یعنی چی ؟... تو آزادی ... پس من چی ... ای لعنت به من که  هنوزم نشناختمت ... لعنت به من که خواستم با تو باشم ... توی دلم چه غوغایی بود .... به من میگه حالت خوبه ... خب معلومه که نه ... یعنی اینقدر کودنه ... مشکلت چیه عزیزم ... مشکلم ..تویی... هستی اما نیستی ... چیکارت بکنم ... به من بگو ... هیچی ... کمی وقت بزار واسه فکر کردن ... میخوام موهامو بکنم ... چرا نمی فهمه چی دارم میگم  ... بابا  من دوستت دارم نمی خوام زندونی من باشی اما  می خوای گاهی برای من باشی ... گاهی با هم باشیم ... تو لوسی ....وایییییییییییییییییییی... اره بابا من لوسم ... از لوس بازی خوشم میاد .... عزیزم من یک زنم ... وچه صدای گوشخراشی ... نخند ... گوشم  به درد میاد... نه دلم به درد اومده ...  مشکلت اینه که گفتم قبلا با کسی دوست بودم ... نه به خدا ... اگه الانم با هاش باشی مشکلی ندارم ... من میگم گاهی  با من هم باش... نه مشکلت همینه ...آخ...آخ... نمی خوام دیگه  بحث کنم ... نمی خوام دیگه بحث کنم... خدایا  اگه ببینمت میکشمت ... کجا میری ... ولم کن ... ولم کن ... حالم بده...چرا این طوری میکنی ... دیگه حرف نزن ... باشه ... لال شو ... و لال شدم ....    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:10  توسط vafa | 

فریاد زدم :

 آهای..... آهای.....

 من در این سگ دونی  مُردم..... 

 من مُردم.....من مردم....

 و به ناگاه سکوت کردم...

افسوس!

 زیرا که تابوتی به اندازه نعش من موجود نیست ....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 18:52  توسط vafa | 

من درد دار م

   من در د دارم

 درد آبستن شدن

 از لذت همخوابگی با شیطان

 من درد دارم

  من درد دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:18  توسط vafa | 
تا تو نگاه میکنی وقت عزیمت ما فرا میرسد

آه ای حسرت و دریغ همیشگی

 ناگهان چه زود دیر می شود 

 این  روزا چقدر برای من آزار دهنده است . این دلمردگی این سهم سرد منجمدم کرده نمی دونم چطور بایستی با این تضاد ها و این بیگانگی کنار بیام. همین حالا یهو  دلم هوای  گذشته ها  و خاطرات خاک گرفته اش رو کرد. وای چقدر من عوض شدم..  دلم می خواست داد بزنم و بگم من می خوام برگردم به کو دکی اممممممممممم اما فقط پتو مو کشیدم روی سرم و توی دنیای تاریکش ریز ریز اشک ریختم . هر قدر که جلوتر می رم این روزها برای من عذاب آور تر میشه و دلخوشی به مرز بینهایت منفی نزدیک تر و به قول سهراب دل خوش سیری چند ؟

چقدر داغم من و در عین این داغی یخ کردم دلم می خواد همین حالا مثل شبگردا بزنم به دل بیابون و زیر مهتاب خلوت کنم من کجا ام؟ چم شده آخه  نمی فهمم نمی فهمم. و چقدر دورم ازتو از همه کس ازهمه چیز

.نمی دونم دیوونم یا که عاقل اما یه طوریم یه طوری که هیچکس نیست شاید دارم کابوس میبینم یا که شاید بختک افتاده به جون زندگی ام. نمی فهمم این تنهایی لذت بخشه یاآزار دهنده هر چی که هست فقط و فقط تنها تر از همیشه ام اوضاع ام روز به روز بد و بدتر میشه و خنده ها م مصنوعی تر . چرا اینقدر بهم ریختم  چرا اینقدر کرختم من و همه چیز برای من بیمعنا شده . دلم می خواد از این خودم  فرار کنم. شاید عاشق شدم که اینقدر سرگشته و حیرانم و عشق آلوده است .  دنیای قشنگی  که  مثل خوره به جونت می افته و مثل مرداب تو خودش می کشوندت و نابودت میکنه وآخرش هیچی به هیچی.

 نه عاشق نیستم عاشق بودم .. زمان عاشقی من هم به سر رسید فکر این عشق کلافه ام میکنه دلم می خواد نا خن هامو با تموم قدرت بجو ام  اینقدر ی که ته تهش ذوق ذوق کنه دلم می خواد  جیغ  بزنم اما صدام در نمیاد. چقدر امشب خرابم من چقدر امشب دلم هواتو کرده  دلم  می خواد مثل  قدیما  بهت زنگ بزنم چشامو ببندم و بهت بگم ۱ و تو بگی ۲و من ۳ و حالا ... دلم می خواد یواشکی  بهت  بگم که دوستت دارم . تو چشات که از شدت بغض سرخ  شده نیگاه کنم و بهت بگم که دوستت دارم .نمی تونم فرا موشت کنم نمی تونم .دلم هوای دستا تو کرده .دلم می خواست بودی. مال من بودی. الان کنارم بودی ..چه  حسرت سردی که حتی آه از نهادم در نمیاد..

 همه دوستت دارم ها همه اون نگاه ها آه و اشک هاواسم  شده کابوس.. بیخیال باز هم مثل همیشه بیخیال و با زهم مثل همیشه من موندم و غارتنهایی ام. من موندم و حوض نقاشی ام.یه سطل رنگ بر می دارم و میریزم روی کل زندگی ام و همه چیز رو سیاهش میکنم خط خطی اش میکنم تا که دوباره چند ساعتی خوابم ببره و اینجا نباشم .بیخیال باز هم بیخیال ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:31  توسط vafa | 
 

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی

 تا در آغوشش بگیرم  تنگ تنگ ..

اولین  بار  که  دیدمش تازه  متوجه  خودم  شدم انگاری خودم  بودم  که  اون گوشه کز  کرده  بودم  وچشام پره  غصه بود .. سلام کردم بی تفاوت نگاهم کردم  هر چی ازش پرسیدم بازم هم بیتفاوت نگاهم کرد .شاخه گلی  که دستم  بود  رو بهش  دادم  گفت: نمی خوام ، گفتم: از  زیباییش میشه  لذت برد. و باز هم بیتفاوت نگاهم  کرد. دلم   باهش  دوست  شده  بود  این  من  بودم  ولی  اختلاف  بودن  من  و بودن اون  حدود یک  قرن  بود ...کنارش نشستم  و دستش  رو گرفتم  هیچی نمیگفت... دستاش  سرد  سرد بود و مثل نگاهش بیتفاوت.  چشام  پره اشک  بود .می خواستم  محکم بغلش  کنم  و در آغوشش گریه کنم می خواستم  بگم  منم توام اما هنوز جسمم  چروکیده نشده ...یکی از  اونایی که  توی اتاق بود شروع کرد به حرف زدن، بزار من از خودم برات بگم ... وهای های گریه  کرد ... اون یکی بیخیال لم  داده بود روی تختش و با دودسیگارش بازی میکرد و شروع  کرد از مسیح  گفتن  و افسانه  ناتمام  عشقش  که  به  اینجا  و این  دنیای یخ  کشونده  بودش  . بغض  با مشت  به  سیب گلوم  می کوبید و ولم  نمیکرد ... خدایا چه باید  کرد...زدم بیرون دیگه نمی تونستم تحمل کنم... هیچ  موقع  اون نگاه بی تفاوت از صفحه ذهنم محو نشد .. شاید همزاد پنداری میکردم  ولی  اون من  بودم  چندی بعد دوباره رفتم سراغشون اما نبودش...عاشق دیوونه هم نبود...اون یکی هم نبود ، چی  شده بودند ... راحت شدند... مردند... اومدم  بیرون... بی تفاوت  ... انگاری یه  قالب  یخ  بودم  .. سرد سرد ..  من ، مرده  بود و حالا می بایست  منتظر  این  من میشدم  که  بعدها  جای  اون من رو بگیره ... هنوزم دوسش دارم .. هنوزم سردم میشه از یاد نگاهش .. وهنوزم اون پنجره اون درختای سر به فلک کشیدهء مرده   و اون   دستای  یخ  زده  و چروکیده  و نگاه  های منتظر  آزارم  میده  ...  اون  نگاه ، اون  احساس، خوره  وجودم شده  ... نمی دونم تا به کجا باید دوید ...مرگ افساری به گردنم انداخته و  منو  با  خودش  به  ناکجا آباد میبره  ... من  دیگه  نیستم  و این  نبودن آزار دهنده است  ... تنها  بازی با حلقه های  دود آرومم میکرد  ...  با  تموم  بیحالی  و کرختی  سعی  میکر دم  از  دود سیگارم  لذت ببرم ... چه  لذت تلخی ... ته  گلوم ذوق ذوق میکرد و چشام  می سوخت  ... نه این  دود سیگارم  نبود ... این  دود خاطرات  سوخته من بود ... و من مردم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:44  توسط vafa | 
 

 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه  در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

 مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 15:54  توسط vafa | 

اینم  واسه  تموم  دوستای  گلم ...  علی الخصوص  یکی شون .......

 تموم گلای دنیا رو

  به  تو پیشکش میکنم 

 بی این که بچینمشون

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 13:16  توسط vafa | 
بعضی آدمها می آیند و می روند ...

بعضی ها می آیند و برای همیشه می مانند

 و جای پایشان در کوچه تنهای دل آدمی باقیست

و انسان هر گز آدم قبلی نیست ......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:54  توسط vafa | 

در این دیار خسته کش دیگر بریده نفسم ...... هر چه تلاش میکنم به آرامش نمی رسم .......

 مثل پتک توی سرم میخورد و مخمو تکون می داد.دایما توی گوشم زنگ می خورد و به زبونم می اومد در این دیار ..... چه  روز بدی ... خدا یا چه روز بدی ... منتظر یه اتفاق خوبم.... همین طوربی اراده  می رفتم  و نمیدونستم  کجا؟  خسته شدم ،  ایستادم  تا بقیه  مسیرو  با ماشین  برم ... مستقیم ... نه خانم....مستقیم  ....نچ ... مستقیم ... شیشه ماشینو کشید پایین .. کجا می ری ... مستقیم ... بیا بالا ..  تا کجا می ری...  سر  فلکه... اه امروز شلوغه اون مسیر ... چرا ؟.. مراسمه ...مراسم؟ ... دسته عزاداری اونجا  ست ... به چه  علت؟ ... یه  نگاه  با معنا  و بعدش ... امروز روز شهادته .... باشه  ... از خیابون بغلی برو ... این بندگان خدا رو چی کار کنم ... و با دست  به مسافر های پشتی اشاره کرد ... بله ... کجا می خوای بری... اگه مسیرتون هست  خیابون.... میرم... بشین می رسونمت .... آخرین مسافرم نزدیک ایستگاه قطار پیاده شد ... اول خیابون پیاده میشی یا آخرش ... اولش نه آخرش ... مسیرتون کجاست ... می رسونمت اما به شرطی که اون پولو بزاری توی کیفت و با هم بریم ... نمی فهمیدم چی داره میگه و بازهم زیر لب زمزمه کردم در این دیار خسته کش .... چند سالته؟ .... گواهینامشو بهم نشون داد ...فکر کنم ۲۷ سالمه ...آره حسین ۲۷ ساله ... تو چند سالته  ... من ... تو بگو ... تولد ۶۳ ای ... آره و دیگه  سکوت   ... بازم  توی مخم آهنگ این صدا بود در این دیار خسته کش .... این بار صدا از جای دیگه ای بود ... شنیدم که گفت: هر چه تلاش میکنم به آرامش نمی رسم ... تو چته ؟... من  داغونم .... آره  قیافت خیلی  آشفته است ... می تونی دوسم داشته باشی ... نه می تونم دوستت باشم  منهای رابطه جنسی ..... قبول .... چقدر احساس خوبی داشتم ... حس امنیت .. . ولی  چطور می خوام  با  این غول بی شاخ و دم کنار بیام... چقدر گنده است ... هیکلش سه برابر منه و قدش ... وای  چه کار دارم میکنم ... اما  دلم می خواد لمسش کنم ... چقدر دستاش گرمه ... چه لذتی ...می خوای این رابطه به کجا برسه ... من اهل سکس نیستم ... منم نیستم ... می خوام بغلت کنم ... نه گفته بودم ...   چته .. دستم ... آرومتر ... وحشی ... از من می ترسی ... یهویی مثل آوار روی سرم خراب شد ... بلند شو .. بلند شو ... احمق  توی خیابونیم ... بلند شو ...  عطر تنش که با بوی سیگار قاطی شده بودداشت دیوونم میکرد ... خواهش میکنم بلند شو ... چرا داری گریه میکنی .... بلند شد  و شروع کرد به خندیدن و ادای منو در آوردن ... مامان مامان بلند شو ... خیلی بچه ای .. گریت واسه چی بود ... از من می ترسی .... تو از همین اولش زدی زیر قرارداد دوستیمون ... این شمارمه اگه می تونی همه جوره باهام باشی تماس بگیر .... پیاده میشم ... خداحافظ ... نوکرتم...می خوامت... زدم زیرش چون  وول وولم شد ... چون  گرمی  ... حیفه  سکس ات رو  نبینم ... خدا حافظ ... کرتم .... خدایا این دیگه چی بود ... گفتم  آرامش می خوام  اینو  انداختی به جونم .... شب  شده  بود ... ستاره ها داشتند سوسو میکردند به آسمون نگاه میکردم ... دستام  توی جیبم  بود ... آروم آروم راه می رفتم و به جونش غر میزدم ... خیلی نامردی خیلی بدی .... امروزم و به گند کشیدی ... باز  مخم بر میگشت سمت اون  ... چه  گرمایی ... چه ولعی  ... چه  ارامشی  .... دیووونم کردی خدا ... چند  نفری توی مسیر چپ چپ نگاهم کردند  ... یکی  گفت  خل  شدی مگه ... به  تو چه فضول ... دلم  می خواد تو بغلم کنی  ... می خوام گرمای تن تو رو حس اش کنم .... بغلم  کن  خدا ... بغلم  کن  ... نوازشم کن ... فشارم  بده ... می خوام  توی آغوش تو گم  بشم ... می خوام  با مشت  بکوبم به  سینه ات موهاتو بکشم،  خودمو بزنم، دندون قروچه  کنم، جیغ  بزنم .....  خیلی نامردی ... داری با من چه میکنی ... دیوونه ... دیوونه ... دیوونه ....با هم دست به یقه  شدیم ... یکی من می زدم و یکی اون ... چشام  پره  اشک  بود  می خواستم های های گریه  کنم ... چرا نمی زاری .. چرا نمی تونم ... دوست  دارم  مثل بچه های زر زرو بلند بلند گریه  کنم ... دماغمو کشیدم  بالا... بوسم کن  ...زود باش بوسم کن ... زود باش ....زود ... آشتی آشتی ...و بازم هم در این دیار خسته کش دیگر بریده نفسم ... هر چه تلاش میکنم به آرامش نمی رسم ... هر چه تلاش میکنم به آرامش نمی رسم ... به آرامش نمی رسم  .... به آرامش نمی رسم ...........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:22  توسط vafa | 

وقتي عقيده عقده خوانده مي شود‏

 و نور چراغ در آب مهتاب تلقي

 و لطافت زمين زير برف يخ مي زند

 نا ن از يتيم خانه مي دزديم

و مي فهميم كه دزد اشتباه چاپي درد است}{؛؛؛؛}{

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:37  توسط vafa | 

اندکی پیش تو گفتم غم دل ُ

ترسیدم  

   که دل آزرده شوی

ورنه سخن بسیار است

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:36  توسط vafa | 

چشمامو بستم ، همه چیز مثل  تصاویر یه فیلم وحشتناک جلوی مردمک چشام رژه می رفت.نمی تونستم درک بکنم ایناچیه،این هیاهو و این صدای زجه و جیغ ، تصویر چهره خونی  کسی  که  تموم  رویای کودکی  ام  نشات گرفته از او بود.نمی تونستم بفهمم این دود، این گرد و خاک ، این خون ،این  زجه ها ، این همه جمعیت یعنی چه؟ و خودم  کوچک  بودم، خیلی کوچک، لای پای کلی از آدم های  دوروبرم وول می خوردم. یکی هولم داد و گفت: یکی اینو ببره مگه نمی بینیدبچه است.انگشت شصتمو  تند تند میمکیدم.من بچه نبودم.من می فهمیدم اینا چیه اما نمی تونستم این پازل روکنار هم بچینم. دلم بدجوری به تب و تاب افتاده  بود . حس  میکردم  قلبم  از  توی  دهنم  داره  میاد  بیرون  .  منتظر  بودم یکی بهم بگه چی شده ؟چرا صورتش پره خون بود،مرده بود ؟نمی دونم.این همه آدم  اینجا چی  می خواستند.من هرروز و  هرروزبااینی که حالا فقط یه صورت خونی داشت و دندونایی که ازلای دهان  نیمه بازش پیدا بود وبا چشاش نگاهم میکرد میرفتیم موتورسواری و تک چرخ،چه حالی میداد.  عشق  سرعت بودم واین چیزابرام لذتبخش بود. یعنی حالادیگه نیست میگفتند:مرده!  اما زیاد  ناراحت  نبودم  که مرده چون روزی که از هم جدا شدیم یه شکل دیگه ای بود وحالا... نه، نمرده  بود  من منتظرش می  مونم چون که گفته بود برمیگرده ...روزی که اون موتور رو فروختند همه چی یه باره روی سرم خراب شد  برای موتور بیشتر گریه کردم تا برای اون. موتور که رفت تنها امیدمن هم ازم گرفته شد. عجب!   نمیشه  همه چیزروبه زبون آورد.یه وقتایی کم میاری وقتی به چیزایی که برات معضل بوده، فکر میکنی و هیچ راه  حلی براش پیدا نمی کنی.  این  آغاز  تنهایی من  بود. و من  تنها  شدم ، تنهای تنها././././././

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 12:0  توسط vafa | 

دلم گرفته است

  دلم عجیب  گرفته است

و هیچ  چیز، نه این  دقایق خوشبو که  زیر شاخه نارنج  می شود خاموش

نه این لطافت حرفی که  در  سکوت  میان  دو برگ  این گل شب بوست

  نه، هیچ  چیز مرا از هجوم خالی اطراف  نمی رهاند

 و فکر  می کنم که  این ترنم موزون حزن تا  به ابد شنیده خواهد شد...

 چرا گرفته دلت؟

 مثل  آنکه تنهایی

 چقدر هم تنها

 خیال میکنم دچاران رگ پنهان  رنگ  ها  شدی

دچار یعنی عاشق

 و فکر کن چه تنهاست اگر که  ماهی کوچک دچار ابی دریای بیکران  باشد

 چه فکر نازک غمناکی !!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:23  توسط vafa | 

بوم زندگی 

 قلمو در دست

 در بوم زندگی وامانده ام

پا هایم فرورفته درلحظه رفتن

دستانم تپش ثانیه هاست

آهن خیس ،خزه های نمناک و اشک هایی زلال شریک روزهای دردم شده اند

نمی دانم کجای بوم زندگی باید درد را ترسیم کنم ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 14:3  توسط vafa | 

 خدایا رنج های  شیرین  را به جانم بریز

 و شادی ها را

به آدم های دنبه دار خوشحالت  ببخش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 13:59  توسط vafa | 

  به نام خدایی که گاهی هست و گاهی نیست

من وفا ۲۳ سال دارم ُدر یک روز سرد زمستونی متولد شدم بی این که بدونم چرا ؟ یه دختر کوچولوی تپلو که با شیطنت وخنده  وچند قطره اشک بزرگ شدم . بزرگ و بزرگ تر و به مرگ نزدیک تر . وقتی خیلی کوچولو بودم خیلی هم مسلمون بودم نماز جماعت حرف اول رو می زد البته بیشتر از سر کردن چادرگلدارم که من رو وارد دنیای عجیب بزرگترا  می کرد لذت می بردم کمی قبل از رسیدن به سن تکلیفم کرکره مغازه مسلمونی رو کشیدم پایین و خلاص.

همیشه یه سوال گوشه ذهنم لونه کرده بود که خدا چه شکلیه و جوابی که از جانب معلمم شنیدم فیلسوفم کرد و از همین جا بود که فلسفه وارد زندگی ام شد . جواب سوالم در ابتدا یه نگاه پر از سوال و چشای از حدقه در اومده و بعد از یک ساعت این که خدا نوره فهمیدی و من هم فهمیدم و خدای من نور شد نوری که شبا بود و روزا به اراده من روشن میشد . نور چراغ برقا  کلید برق خونه و چه معمای بزرگی بود به جواب نمی رسیدم کلید برق رو می زدم لامپ چشمک زن مهتابی مون روشن میشد که اون لحظه خدا بود و وقتی خاموشش میکر دم خدا نبود بعد از یه مدت این  مسیله رو رهاش کردم و گیر دادم به تلویزیون خونمون  هر موقع که روشنش میکردم دختر خوبی می شدم و کار بدی نمی کردم فکر می کردم آدمایی که توی این جعبه هستند مثل من که می تونم داستان زندگی اونا رو  ببینم منو میبینند این هم فقط یه مدتی آروم نگهم داشت روح سرکشم نمی زاشت که آروم بگیرم و دائما شیطنت و مردم آزاری و کتک کاری. توی اون دوره واسه خودم لینچانی بودم  .با تموم اینا  بزرگ شدم و یک انسانی بودم که نه خدا داشت و نه مذهب  و کافزبه قول بقیه. نمی دونم چطور شد که یهو یه اشعه از کره مریخ اومدو خورد پس کله ام  و دوباره مثبت شدم و از  خدایی که پیدا کرده بودم لذت بردم نماز و عبادتم ترک نمیشد تا این که تر کش کردم چیزی که دائما تکرار بشه و چیزی که اکثر آدم ها سمتش کشیده بشند برای من جذبه ای نداشت و با زهم به پوچی رسیدم .

خلاصه پستی و بلندی زیاد داشتم تا این که فقط به خدا رسیدم و تونستم حس اش کنم  دوسش داشته باشم و از بودن در کنارش لذت ببرم  و حالا یک نیهیلیست ام که فقط یه خدا داره و بس. میگند مسلمونم اما تابع هیچ دین و مذهبی نیستم  سعی میکنم در برخورد با مسایل به وجدانم رجوع کنم و قضا وت رو میز ارم پای وجدانم .و خودم ودر بالاتر از خودم خدای خودم حکم درست و غلط کارامو صادر میکنه .

 حالا اگر چه دچار بحران هویتم اما به عقایدم ایمان دارم  چون هر گز  انسان پذیرنده ای نبودم و هر نظری رو با کلی اهن و تلپ پذیرفتم . یه موجود کاملا مغرورم اما غرور کاذب ندارم. تمام انسان ها رو دوسشون دارم ولی عاشق همشون نیستم . همیشه نمی دونم بر چه اساسی سمت و سوی آدمایی کشیده میشم که یا مردم ازشون متنفرند یا به دلیل موقعیت خاصی که دارند از مردم فاصله دارند.هیچ گاه ادعای خوب بودن و درست بودن رو نداشتم اما مطمئنم که با آدمای دور و برم تفاوت دارم چرا که همیشه بر خلاف جهت اونا حرکت کردم.

 عاشق سهراب و شازده کوچولو ام  تنها تفاوتم با شازده در اینه که بلد نیستم یه مار بو آ بکشم و در اخترکی  نیستم که بتونم فقط با جابجا کردن صندلی ام ۴۳ بار غروب  خورشید رو تماشا کنم . به کتاب فیلم روانشناسی و ولگردی علاقه مندم . از بودن در طبیعت لذت می برم . عاشق آسمون و یه رود خونه وحشی و گل آلودم .  از تموم حیوونا فاصله میگیرم  اما به عقاب و اسب علاقه مندم .

 جدیدا متاهل شدم اما هنوز باورم نشده که یکی دیگه هم توی روزای تلخ و شیرینم با من شریک شده . یک مرد کوچک اما بزرگ همسرم شده که مخ اش زیادی روشنه و گاهی فراموش میکنه که لامپ اضافی خاموش .

 رفیق بازم اما دوستانم رو گلچین میکنم  و یکی رو خیلی دوسش دارم که اگر مرد بود مطمئنا باهاش از دواج می کردم  از تنهایی لذت می برم به خصوص اگر در دل شب باشه.  هیچ موقع برای انجام کارام برنامه نمی چینم . از سفر کردن لذت می برم . از جاده خوشم میاد به خصوص اگر که تهش ناپیدا باشه و بی هدف توی مسیر قرار بگیرم .

در بین تموم آدمای دور و برم به دکتر نامنی علاقه خاصی دارم و یک پله پایین ترز از خدا می پرستمش خیلی گفتم اما بازم تموم نشدم  این من بودم و حالا مسئله این است بودن یا نبودن !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 18:37  توسط vafa | 
همه ما بیگناه به  دنیا  می آییم اما  زیاد طول نمیکشه  که دچار کبر و کثافت این  دنیا میشیم یکی  کمتر یکی بیشتر و قیافه ما  شاهدی است  بر این ادعا .

همیشه این سوال برام  مطرح بود که چطور میشه بر طبق چه اتفاقی  یک آدم  میشه قاتل،قاتل خودش و دیگران مسئله  ظاهرا لا ینحلی  بود  برای من اما رسیدن  به جوابش  احتیاجی به  راه حل های پیچیده نداره و بسیار ساده است تنها در یک صورت  قتل امکان پذیر میشه و اون هم زمانی که می میری و دیگه  یک  انسان  نیستی .فقط وفقط یه حیوونی که  می تونه روی  دو تا پاهاش راه بره و حرف بزنه ،یه حیوونی که تابع قانون جنگله وزمانی یک  حیوون میشی که{ آنٍ } تو مرده  باشد .

انگیزه عامل پیشرفته ،حتی برای درست اندیشیدن هم بایستی انگیزه ای قوی داشته باشی . در جایی که انگیزه  ای موجود نیست تو هم نیستی .

 شاید من متولد دوباره قرن های گذشته ام ، با وجودیکه در حسرت روزای گذشته ام اما  شاید همین با عث میشه که قدرت  ریسک آرزوی برگشت به آغاز زندگی ام و شروع یه  زندگی  به شیوه ای دیگه  رو ندارم . ترس یه سیلی آبداره که تو گوش دلت می خوره و تکونت میده و تا وقتی که بترسی حرکت معنایی نداره .

 این  دنیا پر از روحه ،پر از آدم های زنده ای  که  مرد ند ولی ما هیچ ترسی از بودن در کنارشون نداریم  و در عوض  از استخوان های پوسیده داخل گورها و  روح آواره اونا می ترسیم . اینجا کجاست و  برای چی هستیم وقتی که  در دنیای پوچی شناوریم .نهایت مثبت و منفی هم در همین پوچی به قطعیت رسیده و حقیقت جاییه که  از روز اول بوده ،در کنار تو و تو  در جستجوی اون به کجاها که  نرفتی و به چه چرا ها فکر نکردی . حقیقت  در درون آدم است زمانی  که  آدما سوخت میشند و فقط خاکستری از اونها به جای می مونه .

 این آمدو رفت ها ،این دنیای نیستی برای رسیدن به کدام هستی می تونه مفهوم پیدا کنه در حالیکه همه ما صفریم ، یه دایره تو خالی که گاهی مثل یه نقطه ایم و گاهی اینقدر بزرگ که کل مو جودات این کره  خاکی رو  در اختیار داریم . یه صفر گنده که توش پره  از علامت سوال .

نمی دونم که  چرا نمی دونم و نمی فهمم و این سر در گمی آزار دهنده است و ازهمه بد تر این که بدونی   مردی اما در باور دیگران زنده ای چون نفس می کشی ، آب ودونه می خوری ،راه  میری و اینا یعنی بودن یک آدم پس چقدر پستیم و چقدر هیچیم . هیچی که در دنیای هیچی غوطه ور بود !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:11  توسط vafa | 
 به  تما  شا  سوگند  و به  آغاز  کلام

آفتابی  لب درگاه شماست

که  اگر  در بگشایید به  رفتار  شما  می خندد....

سلام.

من  اومدم . امید وارم  نوشته  های  بی  سر و ته  ام  با عث آزارتون  نشه. دیدید  گاهی  آدما  اینقدر  دلتنگ  میشند که  هیچ چیز  هیچ  چیز  با عث  آرامششون  نمیشه  . من هم  یه آدم  تنها   هستم   که  زیادی دلم  میگیره  و  در این  بین  تنها  چیزی که  ارومم  میکنه  اینه که  بنویسم  .  به  قول   آن  فرانک  کاغذ  صبوره  و  حالا  هم  شما  بایستی  صبور  باشید .منتظر  مطالب نیهیلیستی  من باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:42  توسط vafa | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به دیوونه خونه من خوش آمدید .....
من هر وقت آشفته بودم برای فرار از آشفتگی هام اشتباه کردم .
ذاتا انسان شروری هستم .
اگه از دیوونه ها خوشتون میاد
اگه دوست دارید بدونید که یه آدم چطور از پس تنهایی اش برمیاد و چطور نا فرمانی میکنه
اگه دوست داری مثل من یاغی باشی بسم ا...

نوشته های پیشین
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشیو موضوعی
من اومدم
هیچ
بیوگرافی
شمع
بوم زندگی...
دلم گرفته...
هیاهو
؟؟؟
درد
هرچه تلاش میکنم به آرامش نمی رسم
...
کاملا محرمانه
برای تویی که دیگه نیستی...
من مرد!
باطل شد!
نقطه سر خط
افسوس!
لال شدم...
تو کجایی؟!
بی تو...
حیف!
پیوندها
تلخی عشق(ماني)
مهمان 121(جايرانكا)
آخرین یادداشت های یک دیوانه (پشوتن )
خل دیوونه
نیهیلیست
من و روزهایم
سكوت(هيس)
خاطرات فراموش شده (دو دست باز )
جزامي
عشق پاك(عرشيا)
قورماغه اي روي تيفال (مستراح)
پرواز عشق(ارشام)
تسکین دهنده(محمد)
جام دل(شب زنده دار)
تنها ترين تنها (جوجو)
زرتشت(سلمان)
دخترک کبریت فروش (میترا)
چه بهونه ای از تو قشنگتر (صبا)
موجودی به نام انسان (پریشان)
تجربه(امید)
بغض خاموش (سولماز)
عشق اماپیداست (احسان)
دل نوشته (یک دوست )
نادر
درد دل هاي نريمان
بردی از یادم (رز)
کنار پنجره اتاقم مانده ام هنوز بیا (مهسا گلم )
مثل همیشه(حمید رضا )
روانشناسی
موج تنها(علی )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM